جمجمه ی شیطان به قلم معصومه علیایی
پارت پنجاه و ششم :
واکنشی که با تکان خوردن دست صحرا مقابل صورت میثاق و صدا زدن نامش به قصد هوشیار کردن او همراه شد. صحرا که از لحظهی پرسیدن چرایی کار او، منتظر مانده بود تا میثاق جوابش را دهد، خسته از سکوت و نگاه خیرهی او که به درازا کشیده بود، نامش را محکم ادا کرد تا بلاخره میثاق به خودش آمده و بفهمد نه مچ صحرا را گرفته و نه حتی زبان چرخانده به اعتراف! دوستت دارمی که گفته بود در تصوراتش بود و نه در واقعیت!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۴ ماه پیشفاطی
0ممنون نویسنده عزیز..موفق باشی
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۵ ماه پیشSare
1الھی فواد مظلوم🙃 فواد کاش ھمیشہ کوچولو بمونی کاش ھیچوقت بزرگ نشی این دنیا کثافت تر از این حرفاست💔💔
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کاش هیچ وقت نفهمه چه پدری داره
۶ ماه پیشsare
0نویسندہ گرفتی مارو😅🤣🤣😂
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂😂متاسفانه آره
۶ ماه پیشالناز
0وای خدا رو شکر نگفت😂😂😂 و متاسفم واسه راستین😔😔😔😔
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میگفت که قیمهقیمه میشد😂
۷ ماه پیشNegar
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
عه وا خدا نکنه😂
۷ ماه پیشفاطیما
0حس میکنم پارت بعدی می فهمیم قصد اصلی کمک میثاق به راستین چی بوده و قراره چه بلایی سرش بیاد
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هوم یکم دیگه پارت رو میفرستم و میفهمیم چی میخواد بشه
۷ ماه پیشYesii
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آروم برشون گردون تو کمد😂 ولی بذار جلو چشم باشن چون شاید بعدا لازم شدن😁🙄
۷ ماه پیشYasii
0هعیییییی😢 میزارمشون یه جایی جلو چشم باشن
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آفرین😂
۷ ماه پیشسوگند۲
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
ولی اینجوری شد😂بخت بچهام وقتی سوخت که اومد تو نقشهی میثاق🥲🥲
۷ ماه پیشمحرابی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
از یه طرفم هنوز وقتش نیست اول باید تکلیفش با شادی مشخص بشه بعد
۷ ماه پیشفاطیما
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
بگردم خب🥺آره راستین تو بد وضعیتی گیر کرده، مرسی عزیزم🥰
۷ ماه پیشElina
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
خواهش میکنم قابلی نداشت😂
۷ ماه پیشElina
0بیچاره راستین باباش خوب شد ولی خیالش راحت نیست تو روحت میثاق که نه میتونم بدم بیاد ازت نه میتونم از دستت عصبی نشم که این کار رو با راستین کردی😭
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بگردم بیچاره تا خواست یه نفس راحت بکشه یزدان یادش آورد چی شده🥲
۷ ماه پیشElina
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
ولی بود😂
۷ ماه پیشسوگند
1واقعا رومان زیبای نوشتید بانو جان هم آموزنده هم عبرت انگیز مرسی بانو جان 😍🥰😘
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون ازت عزیزم🥺
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

کیمیا
0پیراهن طوسی،مانتوی طوسیییی😁